هستيهستي، تا این لحظه: 17 سال و 23 روز سن داره

هستی دنیای مامان

هستی یه دختر باهوش و خوشگل و پر انرژی...

تاب تاب عباسي

هستي جون چند روز پيش با بابا اسي رفتيم، فلکه و توي زمين بازي حسابي بازي کردي، تاب و سرسره وقتي سوار تاب شدي بلند بلند مي خوندي تاب تاب عباسي خدا من و نندازي اگه خواستي بندازي بغل بابا اسي بندازي، بعد رفتيم يه سرسره کوچولو تو بلد نبودي چطوري بايد بياي پائين ولي بعد از 2 بار پائين اومدن ياد گرفتي چطور بايد خودت رو سر بدي مامان قربونت برم، ديشب موقع خواب هي مي گفتي مامان افسون بريم تاب تاب عباسي قرار شد بابا اسي برات يه تاب کوچولو بخره و تو چون اين موضوع رو فهميده هي ميگفتي بابا تاب بخره بزارم اتاقم ني ني ها هم بيان سوار بشن. ...
3 شهريور 1390

سلام عشق مامان

سه شنبه هفته پيش با هم ديگه 3 تايي من و تو بابا اسي رفتيم برج ميلاد، آخه تو برج ميلاد رو خيلي دوست داري هروقت وارد اتوبان همت ميشيم مي گه مامان ميلاد جون و ببين، خيلي قشنگ بود انگار تمام دنيا زير پاهامون بود، يادته اون بالا باد مي اومد تو ميدويدي..  عکس هم ازت گرفتم ولي چون کامپيوتر خونه خراب شده بايد صبر کنيم تا درست بشه بعد عکسهاي خوشگلت رو هم مي زام برات توي وبلاگت عزيزم. ...
3 شهريور 1390

عکس 10 ماهگی

عشق مامان سلام می خواستم عکس ١٠ ماهگیت رو که داشتیم می رفتیم عروسی برادر زن عمو بیتا، و تو حسابی جیگر شده بودی رو بزارم تو وبلاگت تا ببینی چقدر خوشگل شده بودی اون شب توی اون عروسی همه قربون صدقه تو می رفتن غریبه وآشنا. ...
12 مرداد 1390

دختر خوشگلم

سلام مامان جون، الهي قربونت برم که مریض شدی، جمعه تولد یک سالگی رودین بود، اونجا سرما خوردی شنبه ساعت ٣ نیمه شب از خواب بیدار شدم که بهت شیر بدم دیدم داری توی تب می سوزی، مامان فدات بشه دیروز بردمت دکتر، گفت یه کم گلوت عفونت داره و سرما خوردی انشاالله زود زود خوب بشی و هیچوقت هم مریض نشی مامان جون. اینم عکس تو و رودین که خرداد ماه ازتون گرفتم ...
11 مرداد 1390

مادر

کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد: مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد، اما من به اين کوچکي وبدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟خداوند پاسخ داد: در ميان تعداد بسياري از فرشتگان،من يکي را براي تو  در نظر گرفته ام، او از تو نگهداري خواهد کرد اما کودک هنوزاطمينان نداشت که مي خواهد برود يا نه: اما اينجا در بهشت، من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اين ها براي شادي من کافي هستند. خداوند لبخند زد: فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود کودک ادامه داد: من چگونه مي توانم بفهمم مردم چه ميگ...
10 مرداد 1390

هستي و محمد حسين در لباس احرام

هستي جون مامان، اين آخرين عکسي بود که در مدينه منوره گرفتيم، داشتيم آماده مي شديم بريم سمت خانه خدا و لباس احرام پوشيده بوديم تو و محمد حسين هم لباس احرام پوشيديد، محمد حسين مثلاً تو رو نگه داشته که با هم عکس بگيريد. ...
29 تير 1390

پرسيدم از خدا

پرسيدم: بار الهي چه عملي از بندگانت بيش از همه تو را به تعجب وا مي‌دارد؟ پاسخ آمد: اينكه شما تمام كودكي خود را در آرزوي بزرگ شدن به سر مي‌بريد… و دوران پس از آن در حسرت بازگشت به كودكي مي‌گذرانيد… اينكه شما سلامتي خود را فداي مال‌اندوزي مي‌كنيد… و سپس تمام دارايي خود را صرف بازيابي سلامتي مي‌نماييد… اينكه شما به قدري نگران آينده‌ايد كه حال را فراموش مي‌كنيد، در حالي كه نه حال را داريد و نه آينده را… اين كه شما طوري زندگي مي‌كنيد كه گويي هرگز نخواهيد مرد… و چنان گورهاي شما را گرد و غبار ف...
29 تير 1390